غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

غزل کوه نورد کوچولو

1390/7/5 16:25
نویسنده : مامان غزل
818 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از ٢ روز که از کویر برگشتیم قرار شد که جمعه  مورخ ٩:٢:١٣٩٠همه با هم به همراه کوهنوردای گروه کاوه به

یکی از کوه های شهرستان درود یعنی قارون برویم .اولش بابا گفت که ما نمیتونیم باهاشون بریم اما روز ٥ شنبه

نظرش عوض شد وتصمیم گرفت که ما رو هم ببره جمعه صبح ساعت ٦ قرار بود که همگی سر قرار حاضر

باشیم.شب که شد از شدت دلشوره تا صبح خوابم نمیبرد همش دلم شور میزد که نکنه پشیمون بشیم که جرا

رفتیم صبح ساعت ٥ بیدار شدم و لباسهامو پوشیدم یکی دو بار منصرف شدم و گفتم که نمییایم گفتم نکنه اذیت

بشی اما مامان جون و بابا جون دلداریم دادن که بیا ان شاالله که خوش میگذره بالاخره با توکل کردن به خدا به راه

افتادیم حدود ساعت ٨.٣٠ به مقصد رسیدیم وقتی که از مینی بوس پیاده شدیم همه اومدن دورت جمع شدن و با

کوچکترین عضو تیم عکس گرفتند

ناگفته نمونه صبح که اومدیم گفتند که مینا خانم و اقا بابک هم که یه پسر کوچیک

دارند با ما دارند مییان این خبرو که شنیدم کمی از اضطرابم کاسته شد .

موقع عکس گرفتن رفتیم و چند تا عکسغزل و آريو

یادگاری از تو وآریو کوچولو گرفتیم.سپس همگی به راه افتادیم ابتدا بابا بغلت گرفته بود تو راه هر کی که تو رو میدید

ذوق میکرد ساعت ١٠.٣٠ به یکی از سر چشمه های بین راه رسیدیم.

 

 همگی نشستیم تا کمی اب خنک بنوشیم و کمی استراحت کنیم. منظره ی بسیار زیبایی بود واقعا روح ادم تازه 

میشد خیلی خوشحال بودم که بالاخره بعد از یک سال و نیم دوباره تونستم بیام کوه و مثل قبل از طبیعت زیبای خدا

لذت ببرم .واقعا که ایران بهشتی دیگر است بخصوص مناطق  زیبای دورود که عنوان پایتخت طبیعت ایران رو هم به

خود اختصاص داده.بعد از یک ربع همگی به راه افتادیم تا به مسیر بعد برسیم در راه من و مامان جون وعمه جون

کمک بابا میکردیم و تو رو میگرفتیم تا بابا خسته نشه تو راه یکی دو بار توقف کردیم تا تو کمی شیر بخوری و ماهم

خستگی در کنیم. ساعت ١١.٣٠ بود که به محل مورد نظر رسیدیم بعد از خوردن اب از سر چشمه  رفتیم و پیش بابا

جون اینا که جلوتر از ما رسیده بودند نشستیم  جایی که نشسته بودیم کمی شیب داشت ولی در کل خیلی زیبا و

سر سبز بود. بعد هم چادر زدیم و تو رو بردم تا پوشکتو عوض کنم و بهت شیر بدم .

حدودا ظهر بود که مامان آریو رو کنار چشمه دیدم که اومد و خداحافظی کرد مثل اینکه آریو کوچولو  بی قراری میکرد

اونها هم تصمیم گرفتند که برگردند وقتی اونا رو دیدم که دارن بر میگردند کمی نگران شدم همش تو دلم دعا

میکردم که تا موقع برگشت هوا خوب باشه که به لطف خدا همین طور هم شد هوا بهاری  و افتابی بود.ناهار که

خوردیم رفتیم تا توی چادر کمی استراحت کنیم البته من و تو چون چادر خیلی کوچیک بود و جای کسی  دیگه نمیشد

البته تو زیر چادر نموندی  میخواستی تو طبیعت باشی و بازی کنی جالب اینجاست که تو این دوسفری که کردیم

مدام میگفتی دد.ساعت ٦ عصر قرار شد که برگردیم چادر رو که میخواستیم جمع کنیم تو تازه خوابت برده بود من

هم دلم سوخت چون ناچار بودیم که بیدارت کنیم برگشتنی یکی از اقایون کوهنورد تو رو بغل گرفته بود و یکی دیگه از

اقایون برات اواز میخوند تو هم هاج و واج اونا رو نگاه میکردی بین راه مدام دست به دست میگشتی تا کسی خسته

نشه  البته بیشتر تو بغل بابا بودی من هم مدام زیر لب دعا میکردم تابه سلامت به مقصد برسیم بین راه خیلی

عکس گرفتیم اخه نمیشد از زیباییهای طبیعت چشم بپوشیم و برگردیم .تو راه توی بغل بابا خوابت برده بود . ساعت٧:٣٠

به جاده رسیدیم و سوار مینی بوس شدیم حدود ١ ساعت ونیم تو راه بودیم تو هم ماشین رو گرفته بودی تو سرت و

همش جیغ وداد میکردی انگار خواب از سرت پریده بود.ساعت ٩ هم به بروجرد رسیدیم .خونه که اومدیم  من یه

لحظه گذاشتمت روی تخت خواب و رفتم تا لباسهامو عوض کنم  وقتی برگشتم دیدم چهار دست و پا روی زمین

بودی نمیدونم چه طور از روی تخت اومده بودی پایین الحمدلله به خیر گذشت که جایت اسیب ندید .اخر شب هم از

شدت خستگی و هیجان بیقراری میکردی و نمیخوابیدی . بالاخره بعد از کلی  لالایی و تکون تکون دادن خوابیدی ...

برام خیلی جالب بود راجع به گنج قارون بدونم امروز از بابا پرسیدم که جریان گنج قارون به همین جایی که رفتیم

مربوط میشه بابا هم گفت که قبلا یه لشکر که برای جنگ به اون منطقه رفتند توی کوه قارون گیر میکنند بعد هم

تمام اموالشونو همون جا مدفون میکنند اما الان همه ی اون اموال ر وبه سرقت بردند.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

گروه بالی گل
18 اردیبهشت 90 18:37
خاطره ای فراموش نشدنی از یک مراسم بادکنکی را با گروه بالی گل تجربه کنید برای آشنایی با خدمات ما و نمونه ای از کارها به وبلاگ ما بیایید http://baligol.loxblog.com اجازه دهید دوستانتان با این گروه آشنا شوند